تبليغاتX
کانال کمیل
به یاد پرستوی گمنام کانال کمیل شهید ابراهیم هادی
نگارش در تاريخ دوشنبه 9 خرداد1390 توسط علمدار

سلام دوستان عزیز

تو کانال کمیل قصد داریم خاطراتی که شما از دیدار با مولا و مقتدامون امام خامنه ای دارین جمع آوری کنیم

دفتر خاطرات دلتون و ورق بزنید و ما رو مهمون خاطرات قشنگتون کنید

یا علی

(تا جایی که امکان داره خصوصی نگذارید)

نگارش در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط علمدار

 بسم رب فاطمه

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

شاعر:سید حمید رضا برقعی

نگارش در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن1390 توسط علمدار

لحظات غروب خورشید بسیار غمبار بود.روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه کردم ،انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده میشد.دوست صمیمی من ابراهیم آنجا ست و من هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم.

عراقی ها به روز 22بهمن خیلی حساس بودند،حجم آتش آنها بسیار زیاد بود .

عصر بود که حجم آتش کم شد با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشد

آنچه میدیم باور کردنی نبود دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود!مرتب صدای انفجار می آمد.

سریع پیش بچه های رفتم و گفتم عراق داره کار کانال و تموم میکنه ! فقط آتش و دود بود که دیده میشد!!

اما هنوز امید داشتم با خودم گفتم : ابراهیم شرایط بدتر از این را سپری کرده اما وقتی یاد حرفاش افتادم دلم لرزید.

نزدیک غروب بود احساس کردم چیزی از دور در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم کاملا مشخص بود سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند، در راه مرتب زمین میخوردن و بلند میشدند.

میان سرخی غروب بالاخره آنها به خاکریز ما رسیدند.

پرسیدیم از کجا می آیید؟

گفتند:از بچه های کمیل هستیم.

با اضطراب پرسیدم :پس بقیه چی شدند؟

حال حرف زدن نداشت ، کمی مکث کرد و ادامه داد :

ما این دو روز زیر جنازه ها مخفی شده بودیم ،اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود

دوباره نفسی تازه کرد و ادامه داد:

عجب آدمی بود !یک طرف آر پی جی میزد،یک طرف با تیربار شلیک میکرد.عجب قدرتی داشت

دیگری پرید توی حرفش و ادامه داد:

همه شهدا رو ته کانال کنار هم چیده بود آذوقه و آب رو تقسیم میکرد ،به مجروحا رسیدگی میکرد

اصلا این پسر خستگی نداشت!

گفتم: از کی داری حرف میزنی مگه فرمانده هاتون شهید نشده بودند؟

گفت:جوانی بود که نمیشناختمش.موهایش کوتاه بود،شلوار کردی پاش بود ،

دیگری گفت :روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بود.چه صدای قشنگی داشت!برای ما مداحی هم میکرد و روحیه میداد.

داشت روح از بدنم خارج میشد!سرم داغ شده بود!آب دهانم را فرو دادم .

اینها مشخصات ابراهیم بود !

با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:

آقا ابرام رو میگی درسته؟الان کجاست؟

گفت:آره انگار یکی دوتا از بچه های قدیمی آقا ابراهیم صداش میکردند.

یکی دیگر گفت :تا آخرین لحظه که عراق آتیش می ریخت زنده بود،به ما گفت:

عراق نیروهاشو برده عقب حتما میخواد آتیش سنگین بریزه شما هم اگه حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب!

دیگری گفت : من دیدم که زدنش !با همان انفجار های اول افتاد روی زمین...

بی اختیار بدنم سست شد دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم .سرم را روی خاک گذاشتم و تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور شد.از گود زورخانه تا گیلان غرب و ...

بوی شدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شده بود !رفتم لب خاکریز میخواستم به سمت کانال حرکت کنم

یکی از بچه ها گفت با رفتن تو ابراهیم بر نمیگرده!همه بچه ها حال و روز من را داشتند!

وقتی وارد دوکوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود:

         ای از سفر برگشتگان                     کو شهیدانتان؟کو شهیدانتان؟

صدای گریه بچه ها بیشتر شد!خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچه ها پخش شد.

یکی از رزمنده ها که با پسرش در جبهه بود گفت:همه داغدار ابراهیم هستیم!به خدا اگر پسرم شهید شده بود انقدر ناراحت نمیشدم،هیچ کس نمیدونه ابراهیم چه آدم بزرگی بود....

او همیشه از خدا میخواست گمنام بماند،چرا که گمنامی صفت یاران خداست!

خدا هم دعایش را مستجاب کرد!

ابراهیم سالهاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور...

منبع:کتاب سلام بر ابراهیم

نگارش در تاريخ چهارشنبه 14 دی1390 توسط علمدار

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدمت خواهران عزیزم در مجله مفید و پربار زن روز

سلام مرا از این فاصله ی دور پذیرا باشید.

....

اما دلیل اینکه در این هوای بارانی ، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است.

من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه زندگی میکنم ، اما چه ثروتی که میخواهم سر به تنش نباشد.

پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری میکنند و تازه وقتی به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند زود میروند و میخوابند.

اصلا در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان چه میکند...

پدر ومادر من بخاطر اینکه من تنها فرزند خانواده هستم ،دختر خاله ام را به سرپرستی قبول کردند (او هم سن من است).

از آن روز تازه مشکلات من شروع شد،خانه ی ساکت و آرام ما تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تراست.

کارهای دختر خاله ام را تنها در یک جمله خلا صه میکنم:

«در خواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره»

میدانم که شما منظورم را فهمیده اید .دختر خاله ام یک لحظه مرا تنها نمیگذارد ،دائما در سرم فکر گناه می اندازد.همیشه سعی میکنم خودم را از او دور کنم.

...

خواهران عزیزم کمکم کنید که من چطور او را سر راه بیاورم.هر چه به او میگویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام میدهی اصلا گوش نمیکند میترسم کار دستم بدهد.باور کنید بعضی وقتها مرا تهدید میکند

فکر میکنم دلیل این همه بدبختی این است که من یه مقدار زیبا هستم.

روزی هزار بار از خدا میخواهم که این زیبایی را از من بگیرد.دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی میکردم و زشت ترین آدم بودم ولی گیر این دختر نمی افتادم.

چطور او را ارشاد کنم؟چطور طرز تفکر او را تغییر دهم؟

در میان گذاشتن این مسئله با خانواده هم تاثیری ندارد چون اهمیت نمی دهند.

.....

امیدوارم هرچه زودتر جواب نامه ام را بدهید.

با تشکر مجدد/برادرتان امین  20/7/65    5:30بعدازظهر

 

 

 «نامه ی دوم»

خدمت خواهران عزیز و گرامی در مجله زن روز

سلامی به گرمی آفتاب خوزستان ...

مدتهاست که منتظر جواب نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی دریافت نکرده ام.امیدوارم که موقعی که جواب نامه ام را میدهید دیگر در این دنیای فانی نباشم.

حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم ،شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز به من گفت:

«امین بروبه دانشگاه اصلی ،وقت را تلف نکن»

من تعبیر این خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و ایشان گفتند:

«دانشگاه اصلی جبهه است»

منم از اینکه خدا دست نیازم را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه های نبرد هستم.

البته این نامه را به کادر دبیرستان میدهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و نامه شما بعد از شهادت آمد آنرا به شما برساند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.

من باتوجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم.

من میروم اما بگذار این دختره ی فاسد بماند ،من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ازم سر نزده و برای گناهان کوچکم از خداوند طلب مغفرت میکنم.

من میروم ولی بگذارید پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن میکنند بمانند و به افکار غرب زده ی خود ادامه دهند.امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.

 من تا بحال به جبهه نرفته ام و نمیدانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مسخ کننده شهادت هم به ما بنوشاند.این تنها آرزوی من است.

پدر و مادر من هیچ گاه برای من پدر و مادر سالمی نبودند همیشه بیرون از خانه یا مطب بودند یا در مجلس های فساد انگیز که همیشه از رفتن با آنها تنفر داشتم.هیچ وقت معنی محبت پدر و مادر را حس نکردم.

امیدوارم من آخرین پسری باشم که این اتفاقات برای او می افتد.

قلبم با شنیدن کلمه شهادت تند تر میزند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله میکشد.

اگر شهید شدم که این نامه را رئیس دبیرستان به شما خواهد رساند و اگر خدا ما را لایق رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم اگر جوابی از شما دریافت کرده بودم جواب آن را خواهم داد.البته امیدوارم که هیچ وقت برنگردم چون آن وقت همان آش و همان کاسه...

بیشتر از این وقت شما را نمیگیرم .برای من حتما دعا کنید در پایان آرزو میکنم همه انسان های خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام ،از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام آورند.

عرض دیگری نیست خداحافظ و التماس دعا

    والسلام علی عبادالله الصالحین

برادرتان امین

1/10/65

امین به آرزوی خود رسید و در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید.

 منبع:کتاب نامه های دلتنگی و حکایت فرزندان فاطمه2

نگارش در تاريخ چهارشنبه 7 دی1390 توسط علمدار

یا حق

شهادت در رکاب امام خمینی زیباست!

اما دفاع از ولی فقیه حاضر از آنهم زیباتر است!

خون دادن برای امام خمینی زیباست

اما ...

خون دل خوردن برای امام خامنه ای از آنهم زیباتر است.

سید شهیدان اهل قلم،سیدمرتضی آوینی

 

 

9د ی سالروز لبیک به وصیت شهدا و بیعت با جان ایران امام خامنه ای گرامی باد

نگارش در تاريخ شنبه 19 آذر1390 توسط علمدار

یا حق

ابراهیم به هیچ وجه گرد گناه نمی چرخید.برای همین الگویی بود برای تمام دوستان !

حتی جایی که حرف از گناه زده میشد سریع موضوع را عوض میکرد.

هر وقت می دید بچه ها مشغول غیبت کسی هستند مرتب میگفت: صلوات بفرست!

 ویا  به هر طریقی بحث را عوض می کرد.

هیچ گاه  لباس تنگ  یا  آستین کوتاه نمی پوشید و ...

شهید جنگروی تعریف میکرد:

پس از اتمام هیات نشسته بودیم دور هم ،داشتیم با  بچه ها حرف میزدیم ،ابراهیم در اتاق دیگری تنها  نشسته بود

توی حال خودش بود...

وقتی بچه ها  رفتند آمدم پیش ابراهیم ، هنوز  متوجه حضور من نشده بود.

با تعجب دیدم هر چند لحظه ، سوزنی  را به صورتش  و  به پشت پلک چشمش میزند!

با تعجب گفتم:چیکار میکنی داش ابرام؟

تازه متوجه حضور من شده بود از جا پرید ،از حال خودش خارج شد،بعد مکثی کرد و گفت:

هیچی  ،  هیچی چیزی نیست!

گفتم : به جون  ابرام نمیشه! باید  بگی  برای چی سوزن  زدی به صورتت.

مکثی کرد   و  خیلی آرام مثل آدم هایی که بغض کرده اند گفت:

سزای چشمی که به نامحرم نگاه کنه همینه!

یکی از صفات برجسته ی ابراهیم دوری از نامحرم بود ، اگر میخواست با نامحرم حتی از بستگان صحبت کند

به هیچ وجه سرش  را   بالا نمی گرفت.

به قول دوستانش : ابراهیم به نا محرم آلرژی داشت!

منبع:کتاب سلام برابراهیم

نگارش در تاريخ جمعه 13 آبان1390 توسط علمدار
مرحمت در 13 خرداد 49 در روستای چای گرمی از توابع استان اردبیل در یک خانواده ی متدین و محروم متولد شد .

پدرش موذن مسجد روستا بود و از آنجایی که مرحمت همیشه ایشان را همراهی میکرد تاثیر زیادی در روحیه ی ایشان داشت.

سال 59 در حالیکه فقط 10 سال داشت با تشکیل و راه اندازی پایگاه امام موسی صدر ثابت کرد بزرگی به قد و قواره و سن  نیست!

جنگ که شروع شد مرحمت با تمام توان و فعالیت های فرهنگی اش مردم را تشویق به جبهه رفتن کرد.آن سال ها حدود 70 نفر از اهالی روستا از پایگاه امام موسی صدر راهی جبهه شدند...

مرحمت نیز تاب ماندن نداشت،او دیگر نمیتوانست تحمل کند ، میخواست با آن سن کم و جثه ی ضعیف و کوچک به جبهه برود .

کاری که هیچ کس تصورش را هم نمیکرد انجام داد، 11 سال داشت که به جبهه رفت.

اوایل آموزش بچه ها خیلی سر به سرش میگذاشتند و اسلحه ی ام-1 را کنارش قرار میدادند تا قد مرحمت را با آن مقایسه کنند.

اسلحه 3 سانت هم از مرحمت بلند تر بود!!!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 29 مهر1390 توسط علمدار

دشتی پر از شقایق پرپر هنوز هست
فرق دو نیم گشته حیدر هنوز هست
تشت طلا پراست زخون جگر هنوز
در قتلگاه یک تن بی سر هنوز هست
ما سوگوار آل رسولیم تا ابد
در ما هزار چشم ز خون تر هنوز هست

از زخم های کهنه ما بر حذر زمین
ما را توان داغ دگر نیست بعد از این
دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست
شمشیر دوستان علی در غلاف نیست
در این قبیله نخل تناور همیشه هست
مقداد هست مالک اشتر همیشه هست

اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند
سلمان نمرده است اباذر همیشه هست
همواره دست ها به علمداریت بلند
آسوده خاطرت که برادر همیشه هست
صف بسته اند این همه سردارها به شوق
یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست
روشن ترین روایت عمار می شویم
در عشق مقتدا همه تمار می شویم

سلامتی حضرت ماه،امام خامنه ای عزیزتر از جانمان صلوات

نگارش در تاريخ پنجشنبه 14 مهر1390 توسط علمدار
یاد وصال

...چقدر دلمان گرفت و بغض های کهنه سر باز کردند

می خواهم بگویم ، از تمام ناگفته ها ،از تمام نا نوشته ها،از تمام نا دیده ها...

آنروز شنیدیم ، دیدیم ،و نمی دانستیم چه کنیم و ...چه اشک ها که جاری شد و دیده ها را گرم کرد!

می خواهم بگویم وقتی بعد از سالها دیداری تازه میشود و کسی را که دوست داری بعد از سالها ببینی ،او هم مشتاق تر از دیگران!

وقتی دستها را به گرمی باز میکند تا در آغوشش جا بگیری

تو هم بی اختیار آغوش باز میکنی تا دور گردن حلقه شود ...

افسوس و صد افسوس...!

که دستی نبود تا دور گردن آقا حلقه شود...

اگر هم بودا نگشت ها قادر به لمس نبودند...

می خواهم بگویم...اما نمیتوانم...

مانده بوده اگر آنروز یک نفر شعار حسین حسین شعار ماست...شهادت افتخار ماست..را سر میداد

کدامین دست باید بر سینه میزد...

و چه اشکها که جاری شد و گونه ها را گرم کرد...

شاید...


نگارش در تاريخ جمعه 1 مهر1390 توسط علمدار

زمستان 64بود،عملیات والفجر،رو ارتفاعات کردستان.

هوا بسیار سرد بود ،یکی از گردان هابه سمت پاسگاه مرزی عراق حرکت کرده بود

آنها باید با عبور از موانع دو طرف به پاسگاه حمله میکردند،کارشون بسیار مهم بود.

لحظاتی بعد خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده!

از مکالمات بیسیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارن که کار زودتر شروع بشه.

برادر ناصری مسئولیت اطلاعات عملیات را به رجب غلامی سپرده بود.

همه نگران بودیم،لحظاتی بعد پشت بیسیم اعلام کردن گردان حمله رو آغاز کرده

بعد از تصرف پاسگاه فرمانده گردان ضمن تشکر از بچه ها گفت:حماسه ی اصلی رو برادر رجب غلامی آفریدن.

بعد مکثی کرد و ادامه داد:


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه 24 شهریور1390 توسط علمدار

 بر در چه می زنید دری وا نمی شود

من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود

دریا دلم چگونه به یک قطره دل دهم

یک قطره آب مانده که دریا نمی شود

 لیلا یکی درست بگویم خدا یکی

هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود

او سیب خواست تو دیگر بگو چرا

آدم که خام خواهش حوا نمی شود

حق با تو بود گر به دلت مهر ما نبود

یوسف که پایبند زلیخا نمی شود

من گشته ام تمام جهان را عزیز من

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

شاعر:سید امیرحسین میرحسینی

نگارش در تاريخ جمعه 11 شهریور1390 توسط علمدار

یا حق

تو ملاقاتای عمومی آقا،جمعیت فشرده ای تو حسینیه نشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش میدادن

من جلوی جمعیت ،بین آقا و صف اول ،ایستاده بودم.

اون روز،بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمردلاغر اندامی افتاد که شب کلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش.

تا سخنرانی آقا تموم شد ،بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت:

«میخوام دست آقا رو ببوسم.»


امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اونو بستم عصبی شد و تند گفت:«اهوووووی….چیه؟می خوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم ،مثل اینکه ما ازیه جد هستیم.»

صورت پیرمرد انگار دریا پر تلاطم و طوفانی میزد،کم کم داشت از کوره در میرفت که شنیدم آقا گفتن «اشکال نداره بذار سید تشریف بیاره جلو»

نفهمیدم تو اون جمع آقا چگونه متوجه پیرمرد شد!خودمو کنار کشیدم

پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد انگار که پشت حریف قدری رو به خاک رسونده باشه با عجله راه افتاد سمت آقا.

پشت سرش با فاصله ی کمی حرکت کردم هنوز دو سه قدم بر نداشته بود که پاش پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد!

اومدم از زمین بلندش کنم که برگشت و جلوی آقا و جمعیت محکم کوبید توی گوشم و گفت :«به من پشت پا میزنی؟!»

سیلی اش انگار برق 220 ولت ،خشکم کرد

توی شوک بودم که آقا رو ، رو به روی خودم خودم دیدم

به خودم که اومدم ،آقا دست گذاشت پشت سرم و جای سیلی پیر مرد رو روی صورتم بوسید و گفت:«سوءتفاهم شده ،به خاطر جدش فاطمه ی زهرا ببخش!»

درد سیلی همان موقع رفع شد…

اما…

بعد سالها هنوز جای بوسه ی گرم آقا رو روی صورتم حس میکنم…

سلامتی مهربانترین رهبر دنیا امام خامنه ای صلوات

منبع:حافظ هفت(سفر نامه رهبر معظم به شیراز)

نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 مرداد1390 توسط علمدار

هو المحبوب

چند بیتی برای مولایم

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد

شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست

واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم

نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد

شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است

راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت

قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه 13 مرداد1390 توسط علمدار

این کتاب مرا باز در شور و حال حسرت آلود زیارت خانه ی خدا و حرم رسول الله (ص)فرو برد

شور و حال و اشتیاقی که دیگر امیدی هم به آن نیست

تا به یاد دارم -از سالهای دور جوانی - هرگز دل خود را از آتش این اشتیاق ، رها نیافته ام.

اما حتی در دوران سیاه اختناق که هر روحانی با معرفت و بی معرفتی ، با رغبت یا حتی از سر سیری ، آسان میتوانست در خط حج قرار بگیرد...و من نمی توانستم!

یا بهتر بگویم:

هیچ حمله دار و رئیس کاروانی از ترس ساواک شاه ،نمی توانست و جرات نمی کرد نام مرا در فهرست حاجیهای خود چه -  رسد به عنوان روحانی کاروان - بگذارد...

بله حتی در آن دوران سخت هم دلم از امید زیارت کعبه و بوسه بر جای پای پیامبر (ص)در مکه و مدینه ، خالی نمانده بود...

و این امید اگر چه با حج ده روزه سال 58 که به فضل شهید محلاتی قسمتم شد برآورده گشت.

اما آتش آن شوق ،سوزنده تر و مشتعل تر شد...

در سالهای ریاست جمهوری چشم امید به پس از آن دوران دوخته بودم...

اما امروز..؟

شورواشتیاقی بی سکون و امیدی تقریبا فرو مرده...

تنها تسلا به خواندن اینگونه سفرنامه ها یا شنیدن آنهااست که خود باز افزاینده ی شوق نیز هست.

این کتاب،شیرین،موجز،باروح و هوشمندانه نوشته شده است.

زیارت قبول ؛عزیز نویسنده!

زیارت قبول...

"سفر به  قبله - هدایت الله بهبودی"

عزیزایی که حج خواهید رفت یادتون نره  یه طواف به نیابت از مولاو مقتدامون امام خامنه ای

شاید کوچکترین کار ماباشه برای آقامون

نگارش در تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390 توسط علمدار

«تا اون لحظه پنج تا شهید داده بودن و شصت تا زخمی،تازه هنوز درگیری شروع نشده بود،برای هادی هیچ کس نمی تونست کاری بکنه...هیچ کس...

جسم بیمار و نحیف هادی تو قعر برفهای ته دره لحظات آخر رو میگذروند و حاجی فقط با چشم های اشکبارش به ته دره خیره شده بود و از ته دل مرگش رو آرزو میکرد

چقدر سخته برادر...

وقتی که تو منو صدا بزنی و من نتونم برات کاری انجام بدم...

این حرف و امام حسین (ع) بود وقتی که به جنازه ی نیمه جون حضرت ابوالفضل (ع)رسید...

حاجی از جا بلند شد زیر لب فقط گفت:یا ابوالفضل...

جوری به سمت ستون قدم بر میداشت که انگار برای کشته شدن میرفت...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه 26 تیر1390 توسط علمدار

گفتند درباره ي تو عاشقانه ننويسيم حيف است، كم است،
براي تو آري ، اما براي من؟

عاشقانه هايم تنها براي توست،
براي تو كم است از تو سرودن، براي من اما همه چيز است.
اي تنها بهانه ي ماندن! اي تنها رابط ميان ما و آسمان! نيامدي اين جمعه هم پدر،
نيامدي صاحبم، امامم، آقاي من، مولا ...
نيامدي...
آه ازين چشم هاي بي لياقت
تو باشي و ما تو را نبينيم!؟
آه ازين دل بي لياقت
تو غريب باشي و ما را غم نباشد!؟
آه ازين همه بي غيرتي
تو « هل من ناصر » بگويي و ما اين همه كر!؟
چند جمعه مانده تا لايق شدنمان ارباب؟
براي بيداريمان دعا مي خواني دلشكسته ي من؟
چقدر از آسمان دورم
چقدر رنگ زمين گرفته دلم
چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم
از آسمان به زمين نيامديم براي رنگ زمين گرفتن
اينجا قرار بود نقطه ي پروازم شود تا خدا،
اينجا قرار بود هماني شوم كه او مي پسندد.
خودش تو را به يادم اورد ، خودش تو را در دلم نشاند
دلم به دستت اي رابط ميان زمين و آسمان، اي امام هدايت، اي مهدي
دلم به دستت

نگارش در تاريخ شنبه 25 تیر1390 توسط علمدار
با سلام ای آقا
شبتان مهتابی
روز میلاد شما در پیش است
عرض تبریک آقا
و کمی بیتابی
چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد
کوچه ها منتظرند
دشت ها حوصله ی سبزه ندارند دگر
پس چرا دیر اقا؟
ای نفس ها به فدای کف نعلین شما
اندکی تند قدم بردارید

نگارش در تاريخ پنجشنبه 23 تیر1390 توسط علمدار

 تاریخ قمری صحیح تولّد رهبر حکیم انقلاب، 28 صفر 1358 هجری قمری است و با پیگیری از مرکز تقویم مؤسسه فیزیک دانشگاه تهران، آن تاریخ را با تقویم شمسی تطبیق داده و در می‌یابد ایشان چهارشنبه 29 فروردین 1318 متولد گردیده‌اند... پیشتر هم شنیده می شد که امام خامنه‌ای، تاریخ تولّدی که برایشان نقل می‌شود را نادرست خوانده بودند، اما درشناسنامه ایشان همان تاریخ قید شده بود.

پس از رسیدن خبر برپایی جشن به آیت‌الله خامنه‌ای، ایشان در حاشیه برگه‌ای که حاوی آن خبر بود نوشته‌اند: «این کار غلط است، این تولد و امثال آن هیچ جشنی ندارد، برگزارکنندگان مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می شود. من از کسی که برای تولد من جشن می گیرد به هیچ وجه متشکر نمی شوم و او را مسئول زیان های این کار هم می شناسم».

حتما ادامه ی مطلب و بخون...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه 14 تیر1390 توسط علمدار

ای جانباز! زخم تنت ستاره دنباله داری است که یادآور نادیده های آسمان کربلاست.

روز جانباز بر بزرگ جانباز انقلاب ،عزیز دل ملت ایران،جان جانان،امام خامنه ای مبارک باد.

سایه اش بر سرمان مستدام باد

چه کسی غیر از ماه از داغ دل ستاره ها با خبره

....

خدایا!درخشنده ترین ستاره ی حضرت ماه رو برسون

جنگ ما میگذشت در هر حال

با وجود شکست و پیروزی

واقعا ما گمان نمی کردیم

مرد صادر کنیم یک روزی

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


نگارش در تاريخ شنبه 4 تیر1390 توسط علمدار

روزی یکی از نگهبانای عراقی از یه بسیجی 15 ساله ی ایرانی پرسید:

پدر و مادرت رو چقدر دوست داری؟

گفت:مثل چشمام برام عزیزن

عراقی پرسید:رهبرت رو چقدر دوست داری؟

جواب داد:رهبرم مانند قلب منه!

انسان بدون چشم میتونه زندگی کنه و ادامه ی حیات بده

هر چند که دشواره

ولی بدون قلب نمیتونه زندگی کنه!

نگارش در تاريخ پنجشنبه 26 خرداد1390 توسط علمدار

  روز پدر بر بهترین پدر دنیا  حضرت ماه حضرت امام خامنه ای مبارک،سایه اش مستدام

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام تویی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی

نگارش در تاريخ سه شنبه 24 خرداد1390 توسط علمدار

جریان گرفت در ریه ات قحطی نفس

دستت دوباره در پی کپسول می دوید


دنبال قرص های تو از جا پریدمو
...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 16 خرداد1390 توسط علمدار

در باشگاه کشتی بودیم ،آماده می شدیم برای تمرین،ابراهیم هم وارد شد.چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد.

تا وارد شد گفت:ابرام جون ،تیپ و هیکلت خیلی جالب شده!تو راه که می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودن،مرتب داشتن از تو حرف می زدن!

...
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 6 خرداد1390 توسط علمدار
سلام دوستان و همسنگران عزیز

به دلیل مشکلی که بوجود آمده بود فعلا مجبور شدم قالب و تغییر بدم

یا علی

نگارش در تاريخ دوشنبه 2 خرداد1390 توسط علمدار

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو میکرد

پرسیدم:دنبال چی میگردی؟

گفت:سر بند یازهرا...

گفتم:چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت:نه!...

آخه من مادر ندارم!

نگارش در تاريخ دوشنبه 2 خرداد1390 توسط علمدار

می‌گویند:

شرف‌المکان بالمکین

پنجره‌های فولادی بوسیدنی می‌شوند

وقتی که...

دخیل امام رضا(ع) شده باشند

و خاک...

شفا می‌دهد!

وقتی که...

قطرات خون حسین(ع)

تشنه تشنه

سیرابش کرده باشند

و شرف تو...

ای شهر

ای خونین

ای خونین شهر

این است که به دست خدا آزاد شدی!

و سلام به تو، مسافر نور.

                خرداد که می شود،عطر بیت المقدس و شهدایش مشام جان انسان را پر می کند

نگارش در تاريخ شنبه 24 اردیبهشت1390 توسط علمدار

                                  گرکرب و بلانبوده ایم حال هستیم

گر شام بلا نبوده ایم حال هستیم

ای مردم عالم همگی گوش کنید

تا آخر خون مطیع رهبر هستیم

عشق یعنی...


نگارش در تاريخ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 توسط علمدار

 

یکی از محافظان آقا میگفتند:ما روزهای دوشنبه یاسه شنبه با آقا برنامه دیدار با خانواده شهدا را داشتیم آقا میگفتند:به خانواده های شهدا نگید که ما میایم که تهیه نبینن.همان روز میرفتیم و آقا توی ماشین بودند اگر خانواده شهدا منزل بودند ما به داخل میرفتیم

یه روز با آقا به در خانه  دو شهید رفتیم در باز بود وحیاط  تمیز و آپاشی شده بود تا زنگ زدم خانمی بیرون آمد وگفت:آقا کو؟گفتم کدوم آقا گفتند: مقام معظم رهبری  گفتم شما از کجا میدونید  که  ناگهان گریه کردند.وگفتن دیشب  خواب بچه هامو دیدم خواب دیدم بچه هام بهم گفتن خوش به حالت مادر فردا سید علی رو میبینی به اینجا که رسید آقا داخل حیاط شدند بعد در خواب امام را دیدم وایشان هم تبریک گفتن ویه پیغام برا آقا داشتند  امام گفتن  سلام مارو به آقا سید علی برسون  و بگو اینقدر از خدا طلب مرگ نکن ....فرج نزدیک انشاالله.... میگفتن آقا خیلی گریه کرد.......

الهی بمیرم ونبینم گریه آقامون رو....

آقا جان به مولامون علی همه ما همراهتان  هستیم.....شما تنها نیستید.....

نگارش در تاريخ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 توسط علمدار

خود مادر بزرگ ماجرا را اینطور تعریف می کند: وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یک حبه قند یا ... را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند . 

مثل کسی که منتظر است دکتری از دیار دیگری بیاید و نسخه شفا بخشی بپیچد همه اش می گفتم: خدایا! چرا این سعادت را ندارم که از دست رهبر انقلاب، سید بزرگوار چیزی را دریافت کنم که شفای بیمارم را در پی داشته باشد. 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 توسط علمدار

گفت : در می زنند مهمان است

گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است

 مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

...


ادامه مطلب...
قالب وبلاگ